گفته بودم دوست دارم اولین هام رو با اون تجربه کنم.
20 تیر 1395
برای
دومین بار اومد جلود کتابخونه و ساعت 13 با هم رفتیم سمت دریاچه پارک چیتگر
تا حالا نیومده بودم اونجا
توی راه آهنگای کامران و هومنو گرفته بود و واسم گذاشت.
دفتر های زمان کنکورشو اورده بود و داشتم نگاهشون میکردم. معلوم بود با نقاشی نوشته بود تا توی ذهنش بره...
دوستام میگفتن تا برسیم اونجا یه ساعت تو راهیم ولی توی کمتر از20 دقیقه رسیدیم اونجا.
موقع پیاده شدن گفت توی داشبردو نگاه کن. ماله توه.
توش یه بسته پاستیل خرسی خوشمزهه بود.
با کلی خوش حالی برداشتمش و راه افتادیم.
توی راه چشمش به نماز خونه افتاد و گفت بریم نمازمونو بخونیم. منم با این که معمولا نمیخونم ، با عشق رفتم سمت نماز خونه و خوندم. وقتی تموم شد، اونم اونجا بود.
با هم به راهمون ادامه دادیم. میخواست ببرتم شهربازی و سافاری وحشت. اما بسته بودن.
به سمت دریاچه رفتیم و راه طولانی ای رو برای رسیدن به قسمت قایق ها طی کردیم.
باد شدیدی می وزید و شالم رو با خودش میبرد.
میخواستم پاستیل بخورم ولی نمیتونستم هم شالمو بگیرم و هم اون گوگولیای خوش مزه رو بخورم.
علی شالمو گرفته بود، منم پاستیل میخوردم و تو دهنش میذاشتم. با هم حرف میزدیم و کنار هم توی باد راه میرفتیم...
قایق دو نفره ای اجاره کرد و به سمت قایقا رفتیم.
لباس های نجاتو تنمون کردیم و سوار شدیم. دستمو گرفت و کمکم کرد بشینم.
بعد نشستن کلی پا زدیم تا به وسط دریاچه رسیدیم...شالم افتاد، باد میومد و قایق حرکتای وحشتناکی میکرد. چندین بار داشتیم میفتادیم.
مو هامو کشید، مواشو کشیدم
رو هم آب ریختیم
میگفت جیش کردی !!؟
بالاخره بعد نیم ساعت زمانمون تموم شد و برگشتیم.
گفت اینجا ساحل داره، توی آفتاب داغ به طرف ساحل میرفتیم. توی راه پارک بازی بود واسه بچه ها، سوار سرسره هاش شدیم و دوتایی نشستیم ولی رد نشدیم... تکی تکی لیز خوردیم و اومدیم پایین.
هرکی مارو میدید با لبخند عجیبی نگاهمون میکرد.
بعد سر سره بازی ، علی دوتا شیشه آب گرفت و با هم مسابقه دادیم... خب اون نمیدونم چطوری خورد که برنده شد...
بعد از اونجا به راهمون ادامه دادیم و به سمت ساحل رفتیم...
ولی بسته بودن و اجازه ی ورود نداشتیم.
از پشت میله ها به آب خیره شده بودیم که یهو گفتم علی بیا کولم کن، من این همه راهو نمیام...
یه نگاه به دورو برش کرد و اومد کولم کنه که گفتم نهه :))
کلی پیاده رفتیم و یه جای سایه پیدا کردیم. خنک بود، زوری نشستیم و حرف زدیم.
نا گفته نمونه که کلی هم کتک میخوردم ازش...
اونجا قرار شد من با کتونیم رل بزنم...
با کلی بیچارگی نزدیکای ماشین بودیم که یهو مثله بچه کوچولوا بلندم کرد و با خودش برد
میگفت چقدر سبکی سارا...
بعد دم ماشین مسابقه گذاشتیم و بازم اون برد :))
جای بعدی سرزمین عجایب بود
کارت ورودیو گرفت و رفتیم تو.
بولینگ اولین جا بود...
انقدر خوب بازیییی میکرد... همشو میزد یا یدونش میموند.
اونوقت مال من الکی شانسی دوتاشو میزد...
قشنگ وایساد و بهم یاد داد...
که بالاخره تونستم یه کامل بزنم
از خوشحالی تو آسمونا بودم و هی بالا پایین میپریدن یهو نفهمیدم چی شد که تو بغلش رفتم... اینم از اولین بغلم :)
بعد بازم بازی کردیم یهو میومد لپمو میکشید...
کلی مسخره بازی، چقدر به ادام میخندید. هرچیو میزدم یهو کات میگرفت...
بعد از اونجا رفتیم ماشین چرخشی، ولی نشد که بریم. آب خوردیمو فوتبال دستی بازی کردیم...
که من بردم بالاخره یه چیزیو...
بعد از اونجا توی پله برقیا از آینه ی بالا سرمون عکس گرفتیم و سواره ماشین شدیم. دستمو میذاشت رو دنده، دست خودشم رو دست من و ماشینو دنده هاشو عوض میکرد...
رفتیم کوچه ی خلوت و معروفمون....
حرف میزدیم، موامو انقدر کشید، هی میخواست قلفلکم بده. منم که قلقلکیم بددددد.
وقتی میخواست منو محارم کنه میوفتادم بقلش...
بعد همو نگاه میکردیم که کی میتونه نخنده... بهم گفت رنگ چشمات قهوه ایه؟
ینی دقت کرده بود بهم...
دیگه گذشت و لب و دهنش هی میخواست بلرزه، زور میزد نلرزه...
وقتی میخواستم حرف بزنم دهنمو میبست :))
که آخرش هر دو بردیم. چون کسی نخندید...
بهش گفته بودم عصبانی نمیتونه بشه و ازش نمیترسم
کلی فکر کرد و سر آنلاین بودنم سعی کرد عصبانی شه... اولش خندم گرفته بود، بعد دیدم خیلی وحشتناک شده، داشت گریم در میومد که خودش فهمید، بقلم کردو گفت عززییییزم ببخشییید...
دیگههه دستشو کرم زدم...
اومد عربی یادم بده، دید یادش نیست هیچی...
یه کم دیگه هم حرف زدیمو تعریف کردیم. هی میگفت تو میتونی 10 هزار...
فقط تمرکز کن...
وقتی گفتم نمیتونم سرمو محکم گرفت بین ددوتا دستاشو گفت، دیگه این حرفو نزنیاااا، میتونی، 10 هزاررر...
بعدم که برگشتیم دم کتابخونه...
ینی دوسم داره؟؟
برچسب:
نویسنده: ترانه صادقی
تاريخ: پنجشنبه
25 شهريور
1395 ساعت: 20:00