دوشنبه ٢٣ اسفند ٩٥ :
هي از قبلش ازم ميپرسيد كه كجا قراره بريم ، منم ميگفتم دوشنبه ميفهمي و سورپرايزه . ٢ تا جا تو ذهنم بود ، يكي اين كه از صبح بريم باشگاه انقلاب و كلي بازي هاي مختلف كنيم باهم . بولينگ و بيليارد و كه يادش داده بودم ، ميخواستم پينگ پنگ و واليبالم يادش بدم . لامصب استعدادش تو يادگيري فوق العادس :)))
ولي خب چون سري پيش رفته بوديم اينجا گفتم يه تنوعي بدم . واسه همين تصميم گرفتم كه بريم پيك نيك. يكشنبه رفتم هايپر خريد كنم يهو وسط خريد كردن يادم اومد كارت پولم همرام نيس ! شانس اوردم يه تراول پيشم بودو تونستم خريد كنم . شبشم شروع كردم به درست كردن مايع جوجه كباب (واسه اولين بار)
صبحش از خواب بيدار شدم رفتم نونوايي نون سنگك تازه خريدم و راه افتادم . بعد از ١ساعت ترافيك بالاخره رسيدم پيشش. نون و رو صندلي عقب ديد ، فك كنم حدس زد چيكار ميخوايم بكنيم . پرسيدم ازش بين اين ٢ تا يكي رو انتخاب كن : درياچه يا پارك چيتگر؟ گفت درياچه
وقتي رسيديم به درياچه ، بهم گفت ميخوام يه چيزي نشونت بدم ، تحملشو داري؟؟ گفتم چي؟؟ از تو كيفش يه كيسه دراورد بهم داد و گفت عيدت مبارك ... باورم نميشد ، واسم عيدي خريده بود . كتاب سمفوني مردگان نوشته ي عباس معروفي... دقيقا كتاب بعدي اي كه ميخواستم بخرم همين بود ! نميدونم از كجا ميدونست ديووونه ي دوست داشتنيي !!!
يه كارت تبريك هم دراورد از كيفش ، گفت اينم ميخوام بدم به مامان بابات . واي اصن خيلي خوشحال شده بودم . متنشو تو گوشيش نوشته بود گفت خوبه همينو بنويسم؟ گفتم عاليه عزيزم
منم به عنوان عيدي واسش نوتلا خريده بودم و بهش دادم
بعدش پياده شديم و صندوق و دادم بالا ، كلي ذوق كرده بود عشقم ^_^ وسايلو با هم برديم و تو يه الاچيق چيديم . پيكنيكي و روشن كرديم و تو ماهيتابه يكم كره زديم كه گفت بيا بشين اين ور خودم درست ميكنم
رب و زد تو ماهيتابه و تخم مرغارم شكست توش . يه املت خيلي خوشمزه خورديم به عنوان صبحونه :)) بعدش سفره رو جمع كرديم و ورق بازي كرديم . اولش يه بازي كرديم كه من بلد نبودم ( اسمش شيطون بود اگه اشتباه نكنم ) بعد منم حكم دو نفره يادش دادم و دو دست منو برد :|
وقتي بازيمون تموم شد تصميم گرفتيم واسه ناهار بريم پارك چيتگر، دوباره وسايلو چيديم تو ماشين ، رفتيم ١٠ دقيقه كنار درياچه راه رفتيم و ياد اون روزاي اولي كه ديده بوديم همو افتاديم .
بعدش رفتيم تو ماشين . سارا اون متني كه اماده كرده بود و رو كارت تبريك نوشت ! پاكتش كثيف بود ، مجبور شد سفره هفت سين بكشه تا معلوم نشه :))))
راه افتاديم سمت پارك. وسايلو وسط درختا چيديم ، خيلي حس خوبي بود ، هيچكس نبود ، فقط خودمون ٢ نفر بوديم ! خونه ي ٢ نفريمون
سارا شروع كرد به سيخ زدن جوجه ها و منم يه فيلم كوچيكي با گوشيش ازش گرفتم
بعد منم رفتم سراغ زغالا ! مگه روشن ميشدن !! هم باد بزنم اشغال بود ، هم اين كه اتش زنه داشتم ! نشسته بودم زمين باد ميزدم كه ديدم سارا خانومم يه سفره اورد زيرم پهن كرد كه شلوارم كثيف نشه ❤❤ خيلي حال كردم با اين كارش . دهنم سرويس شد تا بالاخره رغالا روشن شد . تو اين فاصله ي طولاني كه داشتم زغال درست ميكردم سارا جوجه هارو سيخ زد ، ميوه پوست كند و با لقمه ي نوتلا بهم داد ^_^ سفره رو هم پهن كرد . منم جوجه هارو حاضر كردم و اوردم سر سفره . واي كه چقد خوشمزه شده بود ... به حد تركيدن خورديم ، در حال خوردن بوديم كه يه پتو انداخت رو شونم كه سردم نشه ❤
يهو ديديم يه اتوبوس بچه مدرسه اي اومدن اونجا :| چرا اخهههه؟؟؟ البته خيلي از ما دور بودن ولي صداشون ميومد :/
بعد ناهار بالش گذاشتيم و نيم ساعت دراز كشيديم تا خستگيمون در بره . سارا خوابيده بود ، من رفتم دستشويي اومدم ديدم با اسپيكر اهنگ "خالي" كامران هومن و گذاشته و پشت درختا قايم شده داره واسم ميخونه ❤❤❤ واي كه چه حس خوبي داشت ديدن اين صحنه. يهو ديديم يه بارون شديد شروع كرد به باريدن ! مجبور شديم تند تند همه ي وسيله هارو جمع كنيم ، تو همون حال من به سارا گفتم يه فيلم بگيره ازين بارونه يهويي :)))
بعدش همه وسيله هارو جمع كرديم برديم سمت ماشين كه ديديم اب جوجه كبابا ريخته تو سبد وسايلو همه چيو كثيف كرده :/ مجبور شديم دستمال كاغذي و نصفشو واسه تميز كردنه وسايل مصرف كرديم . بعدشم يه چايي داغ پر رنگ ريختيم و زير بارون كنار هم خورديم.
چايي خوردنمون كه تموم شد سوار ماشين شديم و رفتيم كوچه معروفمون ^_^
خيلي روز خوبي بود خيلي خوش گذشت ، قشنگ يه گوشه از ذهنم خاطره ي امروز ثبت شده
چهارشنبه ٢٥ اسفند ٩٥ :
صبح زود از خواب پاشدم ، شب قبلش گفته بود كه هوس حليم كرده ، منم گفتم با كمال ميل ^_^
صبحش رفتيم دو تايي انقلاب ، من با مترو اومدم و سارا ام با تاكسي اومد. بعدش رفتيم اش نيكو صفت يه حليم مشتي خورديم به حدي كه داشتيم ميتركيديم. سارا ميخواست واسه روز مادر كادو بخره بخاطر همين تصميم گرفته بودم ببرمش بازار كه گفت ميترسه و ممكنه مامان باباش اونجا باشن . بعدش تصميم گرفتم ببرمش بوستان پونك . سوار مترو شديم و رفتيم سمت ماشين ، يه بغل محكم بهم بدهكار بود كه اونجا تصفيه حساب كرد ^_^ بعدش رفتيم سمت پونك ، قبل پياده شدن يه پاستيل قلبي و يه چيپلت سركه اي بهش دادم و گفتم زياد نخور كه سير نشي .
پياده شديم ، بهش گفتم همه خاطرات دوران دبيرستان من اينجا بوده ، بعدش رفتيم داخل پاساژ كلي گشتيم ولي با اون قيمتي كه مدنظرش بود چيز خاصي پيدا نكرديم ، اخرش مجبور شد با داداشش سر كادوي مادر به توافق برسه :))
دوباره رفتيم سمت ماشين كه بريم واسه ناهار ، خيلي وقت بود كه ميخواستم سارا رو اونجا ببرم ولي شرايطش پيش نميومد ، بردمش شانديز جردن ^_^ قبل اينكه برسيم تو كلي ترافيك بوديم ولي ارزششو داشت
رسيديم اونجا جا خوردم ، هيچكس تو رستورانش نبود ، ترسيدم سارا پيش خودش بگه اين چه جاي درپيتيه كه منو اورده ، رفتيم دستشويي دستامونو شستيم اومديم بالا ديديم همه صندليا پر شده :| چه سرعتي
پرسيدم از گارسون قضيه چيه گفت اين ميزا رزرو شده بودن :)) بعدش يه ماهيچه سفارش داديم با ٢ تا دوغ و يه ماست چكيده ، الان كه دارم مينويسم دهنم اب افتاده خيلي خوشمزه بود لامصب !! از غذامونم فيلم و عكس گرفتيم ، بعد غذا هم باز رفتيم كوچه ي معروفمون و كلي پيش هم بوديم تا وقتمون تموم شه
٢ روز رويايي از اخرين روز هاي سال ٩٥
مرسي كه دارمت عزيز ترينم
تو بهترين اتفاق زندگي مني❤❤
Ali