شنبه ٢٥ شهريور ٩٦
فكر كنم چند شبي ميشد كه فكرمو مشغول كرده بود. اصلا دوست نداشتم يه روز عادي واسش بسازم . آخه هم تولد ١٩ 1ش بود هم سالگردمون. يك سال بود كه پيش هم بوديم. كلي گزينه هاي مختلف و از سرم گذروندم ، سايت نت برگ رو ( يه سايتيه كه واسه چيزاي خوردني و تفريحي تبليغ ميكنه و تخفيف ميذاره) نزديك ١٠ بار بالا پايين كردم. چند تا انتخاب تو ذهنم اومد ، پيش خودم گفتم انتخاب كردنشونو ميذارم به عهده ي خودش.
واسه ي صبح و صبحونه يكي كله پاچه تو ذهنم بود ، يدونه ام صبحانه ي سلف سرويس كافي شاپ. جفتشو تو كاغذ نوشتم كه بيارم شانسي از بينشون انتخاب كنه سورپرايز شه.
تو نت برگم هم بولينگ باشگاه انقلاب بود هم كارتينگ پرند ، چون ميترسيدم سارا كه امانته رو تو اون جاده ي خطرناك تا پرند ببرم تصميم گرفتم همون باشگاه انقلاب رو بگيرم.
واسه ي تولدش هم گفتم يا ميبرمش كافي شاپ، يا فلاسك چايي كه تو ماشين هست و ميبريم پارك.
از خونه زدم بيرون و رفتم گل فروشي . يه گل خوشگل كوچولو خريدم واسش خيلي ناز بود .
بعدش سريع خودمو رسوندم شيريني فروشي . همش استرس داشتم كه نكنه دير برسم به سارام.
٢ تا كيك كوچولو و شمع ١٩ سالگي و خريدم و اومدم گذاشتمشون تو يخدون تو صندوق عقب ماشين. بعدش راه افتادم سمت خونشون.
بعد اين كه سوارش كردم اون برگه هارو دراوردم و گفتم از تو دستم يكيو انتخاب كن. گزينه ي صبحونه تو كافي شاپ درومد ولي سارا كلي اصرار كرد كه نه كافي شاپ نميخوام كله پاچه دوست دارم ، از همون موقع تقلب ميكرد :|
خلاصه دور زديم رفتيم ستارخان . پارك كه كردم يه دفترچه بهم داد ولي گفت حق نداري الان بازش كني . منم گذاشتم تو داشبورد . خلاصه رفتيم بره سفيد ٢ تا پرس زبون سفارش داديم با چاي نبات خيلي چسبيد.
بعدش راه افتاديم سمت باشگاه انقلاب. پارك كه كردم گفتم اب ميخوري؟ گفت اره، گفتم از ماشين پياده نشو. رفتم از تو يخدون اب و اوردم بعد پرسيد تو صندوقت چه خبره مگه ؟
"فهميد يه خبراييه"
رفتيم سمت بولينگ كه خانومه گفت رزرو نكردين و يك ساعتي بايد منتظر باشين . منم فكر كردم تو اين مدت ميشه رفت بيليارد . رفتيم و ٢ تا چوب ورداشتيم و شروع كرديم به بازي . قبلا يادش داده بودم ولي خب يه ياداوري تو نحوه ي زدن و چوب دست گرفتن لازم داشت :)) ولي خداايي بازيش خوب شده بود
خلاصه با كلي شيطوني كرد و جر زني بازم نتونست منو ببره و انتقام سري قبل و ازش گرفتم . بعدش رفتيم بولينگ. قرار گذاشتيم هر سري كه هر كدوم همه توپارو بزنيم بپريم بغل هم . فكر كنم دو ٣ باري اين اتفاق افتاد ^_^
بعدش كه تموم شد رفتيم سمت ماشين . ازش پرسيدم كافي شاپ بريم اين وقت باقي مونده رو يا پارك؟ سارا ام گفت سيرم بريم همون پارك . انگار كه با كافي شاپ مشكل داره اصن :))
بعد از تو داشبورد دفترچش رو دراورد و نشونم داد. نميدوني چقد داشتم ذوق ميكردم
اولش يه گل كه كاردستي درست كرده بود
صفحه ي بعد : انعكاس نور خورشيد اول صبح در چشمانت ، خوشبختي ام را ترسيم ميكند ! چشم باز ميكني؟
ورق زديم.
ورق زديم :
من عشق تو اختيار دارم
مولانا (يه نقاشيم پايينش كه مواي خودش بلنده ، منم ريش دارمو چالم معلومه و يه قلب تو دستامونه)
ورق زديم تا رسيديم به اعتراف .
درشو بست و گفت ديگه بقيش باشه واسه خونه
شبا نشسته بود اين دفترچه ي قشنگ و واسه سالگردمون درست كرده بود فداش شم
منم رفتم از صندوق عقب حلقه اي كه هفته پيش خريده بودم و گلشو اوردم و دادم بهش و گفتم يه ساله شدنمون مبارك . كلي ذوق كرد ولي حيف كه حلقه اي كه گرفته بودم از انگشتش بزرگ تر بود ( من خنگ سايز خودم خريده بودم )
بعدش راه افتاديم رفتيم پارك پرواز، زير انداز و كيك و فلاسك چايي و اون جعبه ي جادويي ( كه تا الان همه كادو هاشو تو اون دادم بهش ) رو ورداشتيم و رفتيم تو يه الاچيق نشستيم و وسايل رو پهن كرديم . بعد يادم افتاد چنگال نيووردم كه برگشتم رفتم سمت ماشين و اومدم. دوباره يادم افتاد كبريت يادم رفته. ميخواستم خودمو خفه كنم ديگه. دوباره رفتم و اومدم ، خيس عرق شدم. تو اين بين سارا ام داشت از خودش و گلش و كيكش عكس ميگرفت :))
بعدش گوشيش و يه جا جاسازي كرديم كه ازمون فيلم بگيره و شروع كرديم . اول چايي هارو ريختيم بعدشم شمعشو روشن كرديم و فوت كرد. خدايا يعني چي آرزو كرده؟
بعدش نوبت به كادو ها رسيد كه گوشيش از گرماي آفتاب داغ كرد و ديگه فيلم نگرفت ، اينم از شانس ما. گوشي خودم و جاسازي كردم به جاش و اومدم سراغ كادوهاش. در جعبه رو باز كردم . اولين كادو دفترچه ي گل گلي اي بود كه روش نوشته بود : بوي بهار ميشنوم از صداي تو
دومين كادوش پوستر آلوين و داداشاش بود ( آخه سارا از بچگيش به من ميگفت آلوين )
حالا نوبت رسيد به كادوي اصليش؛ پاپيون هارو باز كردم و از يه جعبه ي كوچولو يه دست بند دراوردم . دست بندي كه از سنگ هاي سبز درست شده (سنگ ماه تولدشه ) نگينش هم يه دختر طلاييه كه گل سنبل روي سرشه ( نماد ماه شهريور ) بردم جلو دوربين نشون دادم و وقتي برگشتم پاشد بغلم كرد. انقدر حس خوبي داشتم اون لحظه كه هرچي الان بنويسم كم نوشتم. بعدش خودم دستش كردم ، خيلي به دستش ميومد. اخر سر هم فيلم و قطع كردم و چايي ريختم و شروع كرديم به خوردن كيكي كه خريده بودم . چقد خوشمزه بود خدايي. بعدش شروع كرديم كلي عكس گرفتيم، ٢ تايي و با كادوهاي سارا ^_^
بعدش سارا به من گفت كه نميتونه همه ي چيزايي كه خريدم واسشو يجا ببره خونه . بخاطر همين قرار شد دستبند و بعدا با يه نقشه ي ديگه ببره ، امروزم گل و دفترچه و آلوينشو ببره .
حالا نقشه ي بردن دستبند از اين قرار بود:
٤شنبه ٢٩ شهريور ٩٦
از شب قبل سعي ميكردم با دوستاي دختري كه دارم هماهنگ كنم كه فردا (يعني ٤شنبه) بيان تو يه كافه اي تو انقلاب تا باهم دستبندي كه من واسه سارا خريده بودم و بهش بدن!!! بعدشم چندتا عكس بگيرن كه به خونه نشون بده.
اخرش تنها كسي كه اين لطف و قبول كرد ريحانه خانم بود. ريحانه ٤شنبه طرفاي ساعت ١٢:٣٠ اومد يه كافه اي به اسم گرامافون تو وليعصر. ما ام از يه ساعت قبلش اونجا نشسته بوديم و سعييييي ميكرديم زبان بخونيم :)))
يك چيپس و پنيرم سفارش داده بوديم كه با اومدن ريحانه ٢تاش كرديم.
من واسه اين دستبنده يه جعبه ي الكي هم اورده بودم كه سارا بذاره توشو كسي شك نكنه كه اصله. خلاصه كه ريحانه و سارا با دستبنده كلي عكس گرفتن و به اين بهانه ساراي من تونست كادوي اصليشم بي دردسر ببره خونشون .
نوشتن اين خاطره از اخر شهريور تا امروز كه چهارشنبه١٠ امه آبانه ، طول كشيد ! شايد واست جالب باشه كه بدوني الان هم تو كتاب خونه ي دانشگاتون نشستم و تو سر كلاسي!
ساعت ١٤:٠٦
دوست دار هميشگي تو ، علي
برچسب:
نویسنده: ترانه صادقی