اون بیچاره هم کلاسش 6 تموم شده بود و نیم ساعت با سردرد منتظر من وایساده بود..
ولی وقتی رسیدم دم تاکسیا پیشش اولین کاری که کردم این بود که همونجور که کنار تاکسیا نشسته بود محکم بغلش کردم...
خب کلی دلتنگی و کمبود ، همه و همه جمع شده بود تو دلم و داشت خفم میکرد.
ولی دیدنش عجب حال شیرینی داشت. تا جای من نباشین نمیفهمین چی میگم. خستگیمو در کرد.
تازه قربونش برم یه شربت ابلیموی خوشمزه هم واسم خرید که گلومو تازه کنم.
تصمیمم که اون وقت روز از کرج تا اونجا برم اصلا عاقلانه نبود ، ولی خوشحالم که تو این مورد قلبم به مغزم غلبه کرد.
تاریخ دیروزو میزنم: یکشنبه 16 مهر 96
علی
برچسب:
نویسنده: ترانه صادقی