این پیامو که خوندم سرم گیج رفت. باورم نمیشد داره چه بلایی سرم میاد.
حرفت این بود که الان ۶ ماهه که کرونا اومده کم همو دیدیم.
خب ۶ ماه کم بودیم، ولی ۳سال و نیم قبلش چی؟ همش کشک؟
من تو بدترین شرایطم از لحاظ روحی بودم که این پیامتو خوندم.
۶ ماه بود که به خاطر کرونا نه خانوادمو و نه دوستامو هیچکدوم درست و حسابی ندیده بودم.
شدیدا احساس تنهایی میکردم. تو اردیبهشت باید پروژه پایانی دانشگامو تحویل میدادم.
فشار کنکور ارشد روم بود. قرار بود از اردیبهشت کنکور برگزار بشه، اما انقدر تعویق افتاده بود که آخرش تو مردادبرگزار شد.
اصلا حال روحی مناسبی نداشتم. برای این که هم حالم یکم بهتر شه و هم از رابطمون مطمئن شیم گفتم بریم مشاوره.
از مشاورم پرسیده بودم با توجه به فشارایی که الان رومه درسته که بخوام راجع به رابطه و زندگی آیندم تصمیم بگیرم؟
گفته بود نه. باید صبر کنی تا شرایط روحیت درست بشه، بعد بتونی تصمیم بگیری.
به خاطر همین قرار شده بود باسارا تو فرصت یکی دو ماهه چندتا کتاب بخونیم.
سواد رابطمون رو ببریم بالاتر. جفتمون یه مقدار بیشتر خودمون باشیم تورابطه.
و بعدش دوباره بریم پیش مشاورمون.
اون موقعی که پیام تموم کردنمونو بهم دادی، هنوز وسط درمان مشاوره بودیم.
هنوز داشتیم تلاش میکردیم واسه رابطمون. ولی تو تصمیم گرفتی که تسلیم بشی.
من خیلی جا خوردم. بخدا خیلی جا خوردم وقتی پیامتو دیدم. اولش فکر کردم میخوای منو امتحانم کنی.
ببینی واکنشم چیه. ولی یکم که حرف زدیم فهمیدم تصمیمت قطعیه و واقعا از طرفت خوشت اومده.
دنیا سرم آوار شده بود. از هرکس انتظار اینجوری رفتن داشتم، الا تو.
اونم بدون مشورت با من. اونم با پیام تو تلگرام. باکلی اصرار راضی شدی که بعد این ۴ سال این حقو دارم که حضوری ببینمت.
چهارشنبه ۵ شهریور بعد کارت رفتیم بام سوهانک. از ساعت ۶ شروع کردیم به حرف زدن.
من اولش شروع کردم به صحبت راجع به خاطراتمون. نامههایی که واسه من نوشته بودی رو نشونت دادم.
دستبندایی که برام خریده بودی. حلقهای که توپارک پرواز تو دست هم کرده بودیمو نشونت دادم.
تا ساعت رسید به ۱۹:۱۹ .
(پیشنهاد شروع رابطه رو ۲۱ شهریور ۹۵ ساعت ۱۵:۱۵ داده بودم.
همون ساعتی که عقربههای ساعت روی هم میوفتن. عدد ۱۹ رو از ۱۵ کم کنی میشه ۴. نشون از ۴ سالی که توی رابطه بودیم.)
تو همین زمان ازت یه سوال پرسیدم. گفتم آیا به صورت قاطع و مطمئن میگی که رابطهی ۴ سالهی ما تموم شده و دیگه هیچ آیندهای باهم ندارییم؟
جواب ندادی. گفتم تا اخر امروز جواب این سوالو بهم بده.
شروع کردی به گریه کردن. بلندت کردم بغلت کردم. تو بغلت کلی در گوشت برات حرف زدم.
از خاطراتمون گفتم. چه آغوش دلچسبی بود. حداقل برای من.
ولی حس میکردم تو مثل همیشه بغلم نمیکنی. داشتم میفهمیدم که رغبتی تو بغل کردنت نیست.
بعد چند دقیقه بهم گفتی علی فک میکنم که باید همه چی تموم شه بینمون.
دست کشیدم روی گونت. یهو بغضم ترکید. زار زدم. جوری زار زدم که هیچوقت به عمرم این جوری گریه نکرده بودم.
دیگه تموم شده بود. دیگه هیچ راه برگشتی نبود. تو تصمیمت رو گرفته بودی.
بعد این حرفت دو تا گلی که برات گرفته بودم رو بهت دادم.
یکی گل رز آبی، چون عاشق رز آبی هستی. و یکی گل رز قرمز،برای این که بدونی تا آخر عمرم دوستت خواهم داشت.
بعدش کادوی تولدت رو دادم. یکی برچسب گوگولی که عکس بز لاما روش بود.
بهت گفتم هروقت اینو دیدی یادت بیوفته که چقدر بز بودی که اینکارو باهام کردی.
و یکی هم دفتر تن تن. برای اینکه بدونی هنوز یادمه خاطرانگیز ترین کتاب بچگیهات تن تن بوده.
بعدش شال هایی که برات خریده بودم رو بهت دادم. ودر نهایت هم لاک هایی که برات خریده بودم تا هروقت پیشمی برات بزنم رو بهت دادم.
ماشین نیورده بودم که بتونم تو مسیر برگشت با خودت برگردم.
کل مسیر سوهانک تا شهرک رو دستت رو گرفته بودم تودستم تا آروم بشم.
آخه اخرین باری بود که دستتو میگرفتم. دستتو میذاشتم رو قلبم، که این آتیشی که گرفته بود یکم آروم بشه.
ماشینو تو کوچه معروف پارک کرده بودم.
میخواستم آخرین بار با خودت خاطرهی اون کوچه رو از ذهنم پارک کنم. همون کوچه ای که اولینامون توش بود.
ادامه دارد...
۱۲ شهریور ۹۹
علی
♥ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 13:48 توسط سارا:
برچسب:
نویسنده: ترانه صادقی