یه اعتراف خیلی مهمی بکنم؟
خیلی وقته خنده به لبم نیومده
خیلی وقته خنده های واقعی رو توی خودم ندیدم
خیلی وقته آروم و ساکت شدم
خیلیییی وقته که دیگه بدون تو نمیتونم
راستشو بگم ؟
خندیدنای من فقط کنار تو معنا داره
این آروم شدنام، ساکت شدنام، خودخوری کردنام، چشمای همیشه گود، چشمای همیشه قرمز و گاهی خیس
این صدای لرزون
دست و پاهای کم جون
این حس همیشه خوابالو بودن
بی ذوق بودن
حس ترس از همه چیز
این همه سکوت من از ترس صحبت کردن
این دزدیدن نگاهام از نگاه مامان و بابام
خیس بودن همیشه چشمام
تا صبح گریه کردنام
کل آرزو هام توش اسم تو بودنا
همه ی اینا یه دلیل داره
اونم نبودنت کنارمه
اونم ترس از نداشتنته
اونم ترس از نرسیدنه
اونم ترس از نذاشتنه
راستش را بگویم
بی تو زندگی ام جهنم شده
راستش را میدانی؟
با رویای زندگی کنار تو نفس میکشم و روز هامو سپری میکنم
باز هم اعتراف کنم؟
من بی تو پوچم
بی تو هرگز کسی خنده های عمیق و شیطنت هایم را نمیبیند
بی تو روز به روز پیر تر میشم
بی تو تنها مرگ میخواهم
اعتراف دیگری کنم!؟
ارزو هایم عوض شده
میگویم یا تو و کنار تو زندگی کردن
یا عمرم را بگیر که بی تو مرگ آسان تر است.
کاری به قسمت و امید و این چیز ها ندارم
خدایا من فقط بنده ات را می خواهم، فقط علی را میخواهم.
خدایا...
التماس ها و گریه ها و دلتنگی هایمان را ببین
من تنها او را میخواهم
او...
برچسب: اعتراف,
نویسنده: ترانه صادقی