شب عاشورا، شب
شام غریبان...
اولین شام غریبانی که عشقم کنارم بود.
همراه پدر و مادر و خواهرم رفتیم برای برنامه ی شام غریبان و تعزیه...
آخرا روی صندلی بودم و برنامه رو میدیدم که علی بهم گفت منم میام.
یهو خبر داد اومده و بابامو دیده، بعد هم دیدمش. خودش بود. دلم واسش خیلی تنگ شده بود ❤️❤️
فقط میتونستیم همو نگاه کنیم تا مامانم متوجه چیزی نشه. دلم لک زده بود واسه گرفتن دستش. دیگه به جای برنامه فکرم، ذهنم، روحم پیش اون بود. هم دیگه رو نگاه میکردیم، یا وقتی نگاش میکردم اون خیره شده بود روی من...
معمولا این جور جاها با چادر میرم و نمیذارم موام بیان بیرون، منتظر بودم به این قیافه ی جدیدم بخنده ولی خیلی عجیب بود که نخندید.
به برنامه نگاه میکردم و با هزار بدبختی سعی میکردم ببینم و تا توی حس میرفتم و چشمام پر اشک میشد و میخواست بچکه، یکی از جلوم رد میشد و پاش به پاهای جمع نشده ی من گیر میکرد و شیرجه میزد. منم همینجور میخندیدم و میخندیدم.
صندلی کنارم خالی شد و اومد با فاصله یه صندلی ازم نشست. خیلی خوشحال بودم، نزدیکم بود، کنارم بود. راحت میتونستم ببینمش که یه خانومه مزاحم اومد روی اون صندلی خالی بینمون نشست. میخواستم بزنمش به شخصه.
داشتم یخ میزدم، خیلی سرد بود. دیدم علی عینکشو در اورد و دستشو رو چشماش گذاشت. یا داشت گریه میکرد یا خسته شده بود. مامان گفت سحر سردشه بریم آتیش روشن کنیم و رفتیم بیرون. شمع هارو گرفتم و اونجا که علی وایساده بود رفتیم و نشستیم به آرزو کردن و سعی برای روشن کردن. مگه وای میستادن. نزدیک بود بسوزم و هم چادرم آتیش بگیره...
مامانم کنار علی نشسته بود و شمع روشن میکرد. بابامم اومد بهمون اضافه شد. یعنی میشه یه روزی این جمع همو بشناسن؟ یعنی میشه خونوادم همینا باشن و بمونن. علی الان خانواده ی منه. 6نفریم نه 5 نفر...
با شوخیا و اذیت کردناش شمعامونو روشن کردیم. گفت بریم. گفتم غذا نگرفتیم که. اونم چون کمرش درد میکرد رفت تنهایی خونه و ما موندیم. رفتیم تو و توی صف غذا وایسادیم. خانوما و آقایون جدا بودن. همو از تو صف هی نگاه میکردیم و اس ام اس میدادیم. بالاخره صف حرکت کرد و عدس پلو با دوغ دادن. خیلی خوش مزه بود.
اون روز هم تموم شد و رفتیم سمت خونه. علی جلوتر از ما بود آروم حرکت میکرد تا ما ازش جلو بزنیم و کلی عکس ازم گرفته :))
شب قدر، شب آرزوهاس. وقتی کنار همدیگه باشیم، باهم دعا میکنیم تا همیشه کنار هم بمونیم. امیدوارم خدا آرزوی تمام عاشقا رو برآورده کنه و همیشه کنار همدیگه باشن.
خیلی دلم برای دوباره دیدنش تنگ شده. عاشقم. همه میدونن که عاشقم. همه میدونن درمان کل بهونه گیریام و غر زدنام دلتنگیه. چیزی که حتی با اشک ریختن هم نمیشه آرومش کرد... خدا جون خیلی دلم براش تنگ شده. خیلی زیاد...
دوست دارم عزیز ترینم
برچسب: شام غریبان,شام غریبان حسین,شام غریبان نوحه,شام غریبان حسین امشب است,شام غریبان است,شام غریبان سحر ندارد,شام غریبان شعر,شام غریبان اس ام اس,شام غریبان بم,شام غریبان کریمی,
نویسنده: ترانه صادقی
تاريخ: دوشنبه
26 مهر
1395 ساعت: 8:36